پی زندگی نیایی
نه رفیق و دوست داری نه به کس دلی سپاری نه به انتظار یاری نه لبی به می گذاری نه لبی ز دلداری نه به انجمن درایی غم بیهوده سرایی چنین افسرده چرایی پی زندگی نیایی من به روز جوانی دل به یار خود بستم او مرا زخود جدا کرد سنگی زد شکستم او به جوهر سیاهی خط کشید به روزگارم که فزون ز بیست سال است گریه ی زار و ...
گره
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند گره گره بسته ام به نوای رفته و امید ریخته ی چکاوک.که از روی شمعدان های نقره واپسین قطره های منجمد شدههنوز از آن روشنی که آن نیمه شب در میان پیوند تن هایمانکرم ها چشمدار کرد پرده بردارم.این رستگاری پریانی است که تشنگی شان با شبنم های نشسته بر برگ ها فرو می نشین...
ستاره ی ناله دار
این که من سزاوار تو نیستم نیزه ی سردیست که در گوشم می زند که سراپایم تهی از شایستگی برای خوشبختی است اینکه دوست داشته شوم لیاقتی می خواهد که من ندارم عرضه ای می خواهد که میان شعر گفتن برای حس دلتنگی ام نیست که لابلای جسارت به بی عفتی تعبیر می شود که در میان سکوت و خواب بودم های زودهنگامت گم می شود ک...