گره بسته ام به نوای رفته و امید ریخته ی چکاوک.
که از روی شمعدان های نقره واپسین قطره های منجمد شده
هنوز از آن روشنی که آن نیمه شب در میان پیوند تن هایمان
کرم ها چشمدار کرد پرده بردارم.
این رستگاری پریانی است که تشنگی شان
با شبنم های نشسته بر برگ ها فرو می نشیند.
تا کفه ی ها نامیزان درشتی آجر و ظرافت سنگریزه ها
به همسنگی رستن شفیره هایی باشد که برای فرش ابریشم نیستند.
و روی پوشیدگی های زمین ناهموار
من و تو به عریانی تازه زاده شدگان غنوده ایم
در میان هم با هم و یکی شده
تا من پولاد دوبودن را به براده های یکسان کشیده ام.
آنهنگام آرام خواهم گشت.
برچسب:
نویسنده: متین رضوانی